کنار دیوار آبی

مردی ایستاده بود سیگارش را روشن کند

سایه اش دست بر شانه اش گذاشته بود.

در محله ی قدیمی مان مرد متفکری بود که هر روز حدود ساعت سه بعد از ظهر

از ترکیب سایه ی برگهای درخت بر شیشه ی پنجره ی ساختمان روبرویی شکل می گرفت.

از اینجا اما فقط سایه ی آدمها پیداست، آدمهایی که در خواب راه می روند

و اگر به هم برسند از سر اتفاق

نه درختی می سازند و نه هیچ پنجره ای که بتوان به خاطر سپرد.

سرش را انداخته بود پایین

بر روی کتاب خوانده شده اش

سایه ی عینکش ابرو هایش را امتداد می داد

و چشم هایش سطر های تمام شده را.

خوشحال که می شود لبخند هم نمی زند

آه می کشد

چیزی به خیر گذشته است.