کنار دیوار آبی
مردی ایستاده بود سیگارش را روشن کند
سایه اش دست بر شانه اش گذاشته بود.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:41 توسط خاکستری
|
مردی ایستاده بود سیگارش را روشن کند
سایه اش دست بر شانه اش گذاشته بود.
از ترکیب سایه ی برگهای درخت بر شیشه ی پنجره ی ساختمان روبرویی شکل می گرفت.
از اینجا اما فقط سایه ی آدمها پیداست، آدمهایی که در خواب راه می روند
و اگر به هم برسند از سر اتفاق
نه درختی می سازند و نه هیچ پنجره ای که بتوان به خاطر سپرد.
بر روی کتاب خوانده شده اش
سایه ی عینکش ابرو هایش را امتداد می داد
و چشم هایش سطر های تمام شده را.
آه می کشد
چیزی به خیر گذشته است.