"همه چیز درست می شود

قول می دهم

قول مرا باور داری؟"

این را روزی، کسی گفت

در جایی

که همه چیز، همه چیز

خراب بود

از امید بخش ترین لحظات کودکی ام اگر بپرسی

تصویر زیباتری برایت خواهم ساخت

از کتری دوده گرفته ای که آب درونش می جوشد

یک خواب خوب دیدم

همین را به یاد دارم

خوبش تو بودی، خوابش من.

چیزی در آسمان درخشید

که بعد ها فهمیدم سقف ایوان بود، نه آسمان

که خوب، دیر بود...

این مسیر با درختها تمام می شود

عقب عقب می روی

پنجره های روبرویی، به تو که می رسند

از هر هفت طبقه شان بالایت می برند

نگاه کن

گیره های سرم را که باز کردم یکدیگر را هل می دهیم.

همه در یک ردیف با شاخه های در هم پیچیده به سویمان خم می شوند..

چطور سرت را بلند می کردی به آن نرده های فلزی که از آسمان می گذشت

صبر کن.. کمی کم حافظه شده ام

آنطور که بر پشت بام من می نشستی برای خواندن داستانی

یا پشت به همه ی این بامها روزهای قبل را می شمردی

کمی فراموش کار شده ایم

می گفتی بیشتر باید باشند

انگار بیشتر بوده ایم پیش از این

خیلی بیشتر

و چرا کافی نمی شوند اینها...

بیا یک بار دیگر بچینیمشان کنار هم

و این بار تمام آن بعد از ظهر ها را هم بیاوریم

که بر لبه ی خیابان هایشان از خنده دیوانه شده ایم


کسی بر تخت من می خوابد

که موهایش شبیه من نیست

بیدارش نکنید

خواب غرق شدن می بیند.